• تاریخ انتشار خبر : یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۵ | کد خبر : 2294
  • داغ کن - کلوب دات کام Balatarin اشتراک گذاری در فیس بوک تویت کردن این مطلب
    دل در گرو محبت توست
    مهر تبریز: می نویسم از زیباترین اتفاق که  در عهد جوانی در یکی از روزهای پاییزی به وقوع پیوست شادترین لحظه که من  دعوت به حرم امامم رضا شده ام در فراموش نشدنی ترین خاطره های زندگیم تا ابد به یادگار ماند.

    به گزارش مهر تبریز،می نویسم از زیباترین اتفاق که  در عهد جوانی در یکی از روزهای پاییزی به وقوع پیوست شادترین لحظه که من  دعوت به حرم امامم رضا شده ام در فراموش نشدنی ترین خاطره های زندگیم تا ابد به یادگار ماند.

    به یاد آن شب پاییزی که شوق سفر خواب را از چشمانم ربود ، من غرق در شادی خیره به شب مهتابی و بیقرار منتظر به دیدار خورشید تا با آمدنش نوید صبح سفر را برایم هدیه دهد. لحظه ها گذشت تاریکی رفت و آسمان آبی شد.

    آغاز شد یک صبح دل انگیز با یک حس خوش آیند که در وجودم غوغا می کرد. آن روز هر آشنا که باخبر از مسافر بودنم بود برای بدرقه ام آمد با چشمانی پر از حسرت و با زیباترین کلام  که التماس دعا.

    من با دلی آکنده از درد که تمام هستیم بود راهی سفر شدم. من مسافر شهر غریبی بودم که باید یک روز تمام پیج و خم جاده ها را طی می کردم تا اینکه صبح فردای دیگر، رسیدم به شهری که آرزوی دیرینه ام بود.  حال من دور از دیار خویش در شهری بودم که هیچ حس غربت نمی کردم، چرا که آشناترین کسم اینجا بود. شادی این رسیدن همراه با اشک بود و لبخند، من در آن لحظه شکرگوی خدایی بودم که چنین سعادتی نصیبم کرد تا پا به قصری نهم که قطعه ای ست از بهشت.

    قصری طلایی که امامم رضا تا ابد در آن سروری می کند. چه تماشایست اینهمه زیبایی. من مات و مبهوت نظاره گر شکوهی بودم که در هیچ جای  ایران زمین نیست و نخواهد بود.

    حال این منم که وقت نیاز دست به دامان کسی شده ام که زیباترین گل باغ آسمانیست. اولین کلام گفتگو این بود، سلام از من تنها به تو بهترین امامم رضا.  بی شک که بی پاسخ نبود.

    از باب الجواد گذر کردم و قدم گذاشتم به یکی از زیباترین حیاط از سرای مقدسش که بنام ایوان طلایست. آبی نوشیدم و چشم دوختم به کبوتران عاشق، چه عا شقانه به عشق امام رضا  با شوق بال و پر می زدند.

    دیگر بیش از این دل تاب انتظار ضریح مقدس را نداشت، قدم به قدم بوسه زنان بر هر در از سرای مقدسش به ضریح نزدیک شدم..زیباترین حس خوش آیند در وجودم خلق شد. در این لحظه من چه بیقرار اشک می ریختم و آرام آرام با چشمانی، تر زیارت نامه را می خواندم. بخاطر حضور زائران بیشمار دستهایم از لمس ضریح عاجز بودن. به ناچار دل بیتابم تن به این حسرت داد تا کمی دورتر ، گوشه ای بر سر سجاده  نماز بنشینم  و با سجده بر حق، شکر گزار چنین لحظه ای باشم.

    من از روی نیاز شکستم سکوتم را و بی پروا هر آنچه در دل داشتم با امامم رضا بازگو کردم.

    گفتم پناه آورده ام به تو به امید آنکه نگاهی کنی به دنیای تنهاییم. یا امام رضا تو از قصد آمدنم باخبری و دلیل پریشانی حال مرا خوب میدانی. من

    مانده ام در این بیراهه های تردید، با این همه بدی های روزگار ، هیچ کس به فکر اندوه من نیست. تنها تو دریاب که با تو هیج تنها نیستم. برایم تو تنهاترین تکیه گاه امنی… عزیزا یاریم کن که تنها تو مرا در این هیاهوی اندوه به آشتی لبخند می بری.

    امامم رضا نام زیبایت برای همه یاد آور دلسوزترین طبیب عالم است. در این سرای مقدست  به هر گوشه که می نگرم همه را به عشق تو گرفتار می بینم. عزیزا میدانم بی شک تو به دستهای خالیم، دنیایی از امید هدیه می دهی. از تو می خواهم شور زندگی را در دل مرده ام دوباره زنده کنی. می دانم حاجت روایی کار توست و من ایمان دارم زیباترین هدیه ها را از تو به یادگار خواهم برد.

    سپاس خدای را که همچون تویی را به سرزمینمان هدیه داده  تا در این سرای بی نظیر بغض های پنهان شکسته شوند تا به آرامش رسند.

    جانم امامم رضا یاریم کن تا بهار ایمان در دلم، فصل همیشگی باشد. آرزو دارم این آخرین دیدارمان نباشد به امید دیداری دوباره.

    فاطمه ملازاده

    داغ کن - کلوب دات کام Balatarin اشتراک گذاری در فیس بوک تویت کردن این مطلب
    تابناك وب تابناك وب تابناك وب تابناك وب تابناك وب تابناك وب