آری,نفس بکش….نفس
که دریچه ی روشنایی به نفسهای تو احیامیشود
تابلک به امیدآفتاب سایگانت درازترباشد.
کاشیهای حیاطمان سفیدچهربودندکه توآمدی
که توآمدی….
آمدنت به هزارخورشید بهار شد
پس بمان!
بمان,که الوانگی حیاطمان محتاج توست.
امروز ده صبح؛
درست ده صبح,خیره به تپشهای کاشیهای حیاطمان وشکوفه های زردآلو
آه چه رقص دیوانه واری دربادطنین انداخته اند!!
همه,آری همه,آمدن نوروزرانویدمیدادند
نوروز….
نوروزمن,تویی,تو
سرورم , آقای خوبان بیاکه امروز ده صبح روزجمعه است.
شعر نو از ثریا – باقری

print