بانوی امدادگر تبریزی راوی سال های حماسه
بانوی امدادگر تبریزی راوی سال های حماسه
 مهر تبریز؛ اعظم نعیمی: زنان امدادگر نمادی از قدرت و قهرمانی بودند که همپای مردان در هشت سال دفاع مقدس برای حفظ آرمان های خود با شجاعت و دلاوری، اعتماد به نفس، تعهد و پایبندی، حس مسئولیت و همدلی، دانش و مهارت به میدان جنگ رفتند و به انجام وظایف امدادی، درمانی و حمایتی خود ‌پرداختند.

مهر تبریز؛ اعظم نعیمی: زنان امدادگر نمادی از قدرت و قهرمانی بودند که همپای مردان در هشت سال دفاع مقدس برای حفظ آرمان های خود با شجاعت و دلاوری، اعتماد به نفس، تعهد و پایبندی، حس مسئولیت و همدلی، دانش و مهارت به میدان جنگ رفتند و به انجام وظایف امدادی، درمانی و حمایتی خود ‌پرداختند.

آن ها با تلاش و قدرت خود، نوری از امید و تسکین را به جانبازان و مجروحان در طول دفاع مقدس منتقل می‌کردند و به حفظ جان و بهبود وضعیت جسمی و روحی مجروحین کمک می‌کردند.

هشت سال دفاع مقدس نشان داد که زنان نه تنها در نقش‌های خانگی و اجتماعی، بلکه در میدان جنگ نیز می‌توانند نقش مهمی را ایفا کنند و توانایی‌های بزرگی را در مراقبت از دیگران و خدمت به جامعه به اثبات برسانند. زنان امدادگر در دفاع مقدس نمادی از قدرت، شجاعت و انسانیت بودند و به عنوان الگوهای الهام بخش برای نسل‌های آینده ایستادند.

سراغ فاطمه پوردرمانی یکی از این زنان امدادگر شجاع و قدرتمند از خطه شهیدپرور تبریز می رویم و دفتر خاطرات این بانوی امداگر راکه در آن زمان به همراه جمعی از امدادگران برای پشتیبانی از عملیات آزاد سازی خرمشهر «الی بیت المقدس» عازم اهواز شده بود، ورق می زنیم.
او می گوید: وقتی جنگ آغاز شد محصل بودم و به همراه چند دانش‌آموز فعال در انجمن اسلامی مدرسه کارهایی از قبیل تهیه روزنامه دیواری و برپایی نماز جماعت را داوطلبانه انجام می دادیم.


با شروع سوم دبیرستان اکثر بچه‌های انجمن اسلامی مدرسه عفتیه تبریز داوطلب اعزام به جنگ شدند. به همین منظور من نیز دوره آموزش‌های عمومی و تکمیلی کمک‌های اولیه را در بیمارستان‌های سینا و امام خمینی(ره) تبریز شروع کردم، در آنجا همزمان با یادگیری مشغول رسیدگی به حال مجروحان و پانسمان زخم های آن ها شدیم؛ یادم است یک مجروح دزفولی به بیمارستان سینا آورده بودند چنان خمپاره به صورتش خورده بود که اصلا نمی شد چهره اش را تشخیص داد، سه ماه طول کشید تا صورتش التیام یافت، چیزی نمي توانست بخورد هر روز با نی آب یا آبمیوه به وي می دادم، هنگام خداخافظی از من تشکر کرد و رفت.

چهارم دبیرستان بودم که به خاطر تجربه کاري و آشنایی به امدادگری كه در بیمارستان هاي سینا و امام خمینی (ره) تبريز داشتم از طرف مدرسه به سپاه معرفی شدم؛ با خوشحالی و ذوق فراوان رضایت پدر و مادرم را گرفتم و با بدرقه خانواده از راه آهن تبریز راهی اهواز شدم.

در اهواز ما را به ورزشگاه تختی که نقاهتگاه راه اندازی کرده بودند، بردند. از همه شهرها امدادگر آمده بود، پس از تقسیم ما را به دانشکده کشاورزی جندی شاپور فرستادند، آنجا را مرتب کرده و تخت ها را چیدیم، یک اتاق موکت شده هم برای استراحت به ما داده بودند که زمان کشیک آنجا استراحت کنیم ولی به ندرت می شد آنجا برویم. حتی زماني که عملیات نبود و تخت ها خالی بود طبق تقسيم كار صورت گرفته شده، مشغول دیگر کارهای رزمندگان مثل شستن لباس آن ها می شدیم، دو خانم از تهران امده بودند و چنان عاشقانه و خالصانه کار كرده و مقيد به رعايت اصول اسلامي بودند كه حتي هنگام شستن ملافه و لباس ها، آستينشان را بالا نمي زدند تا مبادا بخشي از مچ دستشان ديده شود و همانطور با آستين هاي خيس به شستن ادامه مي دادند.

این بانوی امدادگر ادامه می دهد: پنج شنبه ها دعای کمیل شرکت می کردیم، گاهی در محوطه سرودهای آهنگران را هم پخش می کردند. من در آشپزخانه هم کنار خانم دانش که از بسیج خواهران تبریز بود، فعالیت می کردم. غذا در دیگ های بزرگی پخته می شد و ما غذاها را بین مجروحان در غذاخوری نقاهتگاه و یا خود آن توزیع می کردیم و پس از هر وعده غذا ظرف ها را تا ساعت دو بامداد می شستیم و پس از آن هم کشیک می ایستادیم که اگر نیاز باشد کمک کنیم.

زمانی که آنجا بودیم صدای مهیب انفجارها و گلوله به گوش می رسید و آتش آن ها که آسمان را روشن می کرد می دیدیم. وقتی حمله شد در یک لحظه شب، تخت های بیمارستان پراز مجروحین شد و تمام رزمنده ها مجروح شده بودند و من با چشم خودم کربلا را در آن لحظه دیدم.
در طول عملیات مشغول امداد رسانی‌های پشت جبهه بودیم و حدود یک ماه همین‌گونه سپری شد تا اینکه خبر آزادسازی خرمشهر رسید و جشن و شادی در همه جا حاکم شد، رزمنده‌ها و مجروحان روی زمین افتاده و سجده شکر به‌جای می‌آوردند؛ ما هم نماز شکر خواندیم و شیرینی پخش کردیم. تا یک هفته بعد از اتمام عملیات به امدادرسانی پرداختیم و بعد از آن تخت‌ها را جمع کردیم، سوار هواپیمای مجروحان شده و عازم تهران شدیم. به دیدار امام خمینی(ره) رفته و بعد به تبریز بازگشتیم و فعالیت‌های خود را در تبریز ادامه دادیم. در فروشگاه مدرسه مشغول شدم و عایدی آن را به انجمن مدرسه می‌دادم تا مایحتاج کارهای فرهنگی تهیه شود.

معاون آموزش و پرورش مرا به همسرم(حمید سلیمانیان) كه از رزمندگان جهادگر بود معرفی کرد پس از ازدواج و تولد بچه هایم که دوقلو بودند، باتوجه به سختي بزرگ كردن فرزندان فعالیت هایم کمتر شد.

او در پاسخ به این سئوال که آیا دوباره جنگی آغاز شود بازهم به جبهه می روید با صراحت و اطمینان بیشتری می‌گوید: اگر دشمن قصد حمله به خاک ما را داشته باشد دوباره اعزام می‌شوم. یک پسر دارم که آن را هم برداشته و باهم می رویم ضمن اینکه تجربه یک جنگ هشت ساله نابرابر را هم داریم.