مهر تبریز_معصومه درخشان: صبح هنوز کامل بیدار نشده بود.نور کمجان خورشید از لای پرده سفید میلغزید و روی قاب آینهمینشست. مادر مثل هر روز، آرام از تخت بلند شد وقتی چشمش به تکه کاغذی که روی آینه چسب شده بود افتاد سرجایش میخکوب شد.
چشمهایش بیاختیار باز و بسته شد و دوباره نگاه کرد. دل توی دلش نبود انگار منتظر این تکه کاغذ با چند سطر نوشته بود. از خودش میپرسید امروز چندم ماه است؟ این کاغذ چیه؟ نکنه فرزاد جانم امسال نامهای از بهشت برایم فرستاده؟ دست و دلش لرزید چند قدم به سمت آینه رفت. وقتی دقت کرد دید دستخط آشناست. دستخط دخترش. تکه کاغذ را آهسته از گوشه آینه جدا کرد، انگار میترسید صدایی در خانه بپیچد و خاطرهای را بیدار کند.شروع کرد به خواندن
“مامان جان سلاممامان میدونم بعد از شهادت بابا داغون شدی، ناراحت شدی، ناامید شدی. اما خواستم بدونی هیچ کار خدا بیحکمت نیست. پس این اتفاق رو خدا برای ما خواسته، ما هم چارهای جز ادامهدادن نداریم. فقط خواستم یادآوری کنم که هیچ کار خدا بیحکمت نیست چون خودش گفته بدون اجازه من حتی یک برگ هم از درخت نمیافتد. ما هم تنها کاری که میتوانیم بکنیم اینکه به خدا توکل کنیم و امیدوار باشیم. من و داداشم بودیم و همیشه هم در کنارت خواهیم بود.الان هم از طرف بابا و هم خودمان سالگرد ازدواج تو و بابا رو تبریک میگیم.امیدی هست چون خدایی هست”.
اشک بیصدا روی گونه مادر لغزید. نامه پر از صبوری و عشق دخترش را بوئید و بوسید، دست روی سینهاش گذاشت و زمزمه کرد”سالگرد یکیشدن دلهایمان مبارک عشق مهربان من، امسال در آسمانها سالگرد ازدواجمان را تبریک میگم”.
دلش پرکشید به ۱۷ سال پیش، به زمزمههایی که در خانه پیچیده بود و عمو جان او را به یکی از دوستانش برای ازدواج معرفی کرده بود. خانوادهها پا پیش گذاشتند و آقا داماد برای دیدن عروس خانم آمد، در همان جلسه اول خواستگاری حرفهای صادقانه آقای داماد که پاسدار ارزشهای اسلام و انقلاب بود دل عروس خانم را برد و قول و قرار عقد گذاشته شد.
آیا وکیلم؟
آقای عاقد در هشتمین روز شهریورماه سال ۱۳۸۷ سه بار تکرار کرد. سرکار خانم راضیه فزونی آیا وکیلم شما را با مهریه ۱۱۴ سکه بهارآزادی به عقد آقای فرزاد بهمن نیا درآورم.عروس خانم دروازه دلش را گشود و با تمام آرامش وجودش به عشق زندگیاش بله گفت. دوران نامزدی یک سال طول کشید و در آبانماه ۱۳۸۸ سرآغاز زندگی مشترکشان زیارت حرم حضرت زینب(س) و دردانه سهساله حضرت سیدالشهدا بود و به برکت ولیمهای که مادر آقا فرزاد تدارک دیده بود زندگی زیر یک سقف آغاز شد.
ریحانه، گل خوشبو
دوباره نگاهی به نامه دخترش انداخت و ذهنش بیاجازه به عقب برگشت.به هفتمین روز اردیبهشت سال ۱۳۹۰، روزی که دخترش به دنیا آمد. به گریه ضعیفی که اولین بار اسم مادر را در دلش زنده کرد. همانها فهمید زندگیاش قبل و بعدازاین لحظه تقسیم شده است.همسر مهربانش با دستهگل بزرگی پر از رزهای سرخ عاشقی از راه رسید، بر پیشانیاش بوسه زد. درحالیکه از خوشحالی فقط دو بال میخواست پرواز کند با صدایی آرام نجوا کرد”این دختر ریحانه است یک گل خوشبو که خدا به ما هدیه داده است، خیلی دوستش دارم. ریحانه هم دخترم است و هم جای خواهر نداشتهام” و ” ریحانه بابا” همیشه ورد زبانش بود.
لبخند کمرنگی روی لبش نشست.نامه دخترش را آهسته بست. ذهنش میان خاطرهها پرسه میزد.از بوی رزهای سرخ، از صدای ریحانه بابا رسید به خاطرهای دیگر در ۳۰ مرداد سال ۱۳۹۸. به روزی که دوباره دلش لرزید و سکوت اتاق با گریهای تازه شکست و این بار پسرش به دنیا آمد.
تعبیر خواب مادربزرگ
هنوز هم چشمهای اشکبار همسرش را به یاد دارد.روزی که با شنیدن صدای گریه پسرش اشک شوق ریخت.به یاد خواب مادربزرگش افتاد که دیده بود بابا فرزاد صاحب پسری شده و نامش را محمدحسین گذاشته است.صدای همسرش دوباره در گوشش طنین انداخت ” راضیه جانم پسرمان را محمدحسین نامگذاری میکنیم. به احترام نام امام حسین( ع) مبادا روزی صدایت را روی او بلند کنی و او هم گفته بود چشم”
از روزی که دخترش میتوانست بخواند و بنویسد روز تولد دخترش برایش نامه مینوشت.کیک و کادوی تولد دختر و پسرش همیشه به راه بود.هدیهدادن کتاب را خیلی دوست داشت و ریحانه بابا در ۱۲ سالگی کتاب قرآن، نهجالبلاغه و دیوان حافظ را از بابا هدیه گرفته بود. حالا دخترش ریحانه و پسرش محمدحسین همه دارایی مادر هستند.
دستی به سر پسرش میکشد” خیلی بهانه پدرش را میگیرد، گاهی وقتها نمیدانم چطوری آرامش کنم.”میخواهد از لحظهای بگوید که زخم ناسور جنگ نواخته شد، از آن سپیدهدم ۲۳ خرداد که دلهایمان لرزید و در اثر بمباران جنگندههای رژیم جنایتکار صهیونیستی فرماندهان و پاسداران سبزپوش این سرزمین به قافله شهدا پیوستند.
۲۳ خرداد ماه روز اول جنگ، ما مسافرت بودیم. همسرم بعد از نماز صبح نخوابید موبایلش را نگاه میکرد گفت تلویزیون را بزن شبکه خبر.تازه متوجه شدیم سرداران سپاه شهید شدهاند. گفت برگردیم تبریز گفتم مرخصیات که تمام نشده است. دلشوره عجیبی داشت به خانه برگشتیم.در تمام روزهای جنگ هر لحظه اخبار را از شبکه خبر رصد می کرد وقتی صدای پدافند هوایی به خانه میآمد میگفت نگران نباشید اینها بچههای پدافند هستند که هواپیمای دشمن را میزنند.در طی این مدت همیشه میگفت تو دختر خیلی قوی هستی. مقاوم باش و مواظب خودت باش. روز سهشنبه ۲۷ خرداد یک شبانه روز در محل کارش بود. سه روز بعد جمعه ۳۰ خرداد دوباره رفت، قرار بود شنبه ساعت ۹ الی ۱۰ صبح برگردد.
بابا به آرزویش رسید
چشمهایش را میبندد میخواهد از لحظهای بگوید که خبر شهادت همسرش را شنید ولی بغض راه آمدن واژهها را سد میکند و هنوز باور ندارد این خبر، سهم زندگی اوست.بعد از نماز صبح نتوانستم بخوابم.از ساعت ۸ تا ۱۰ صبح چند بار زنگ زدم ولی جواب نداد میدانست که من نگرانمیمانم تحت هر شرایطی بود جواب میداد یا حداقل پیامک میفرستاد تا نگران نباشم.ماجرا را به پدرم گفتم او از دوستان جویای حالش شده بود ساعت یک و نیم ظهر بود که پدرم گفت، “دخترم فرزاد شهید شده.” پدرم پیکرش را دیده و شناسایی کرده بود.آن لحظه دخترم ریحانه پیشم بود بغلش کردم و تنها جملهای که بر زبان آوردم، “دخترم بابات به آرزویش رسید.”
ساعت ۵ عصر با دخترم ریحانه و بقیه اقوام به معراج الشهدا رفتیم. کنار پیکر مطهرش نشستم،دست و دلم میلرزید اعضای بدنش را لمس کردم، نوازش کردم. در دلم باهاش حرف زدم ولی اجازه ندادند صورتش را ببینم.
وداع آخر
با دخترش ریحانه روز تشییع را مرور میکنند” فردا اول تیرماه روز تشییع بود قبل از خاکسپاری اجازه نمیدادند صورتش را ببینم خیلی بیتابی کردم لااقل یکبار صورتش را برای آخرین بار ببینم. بالاخره صورتش را باز کردند سمت چپ صورتش زخم بود.برای آخرین بار صورتم را روی صورتش گذاشتم و دیداربهقیامت ماند.تمام دنیایم در این لحظه خلاصه شده بود.ریحانه هم صورت پدرش را بوسید و خداحافظی کرد.
اشک چشمهایش گونههایش را خیس کرده مدام پلک میزند ولی حریف چشمهایش نمیشود.” همکارانش میگفتند بازدید از بخشهای مختلف پادگان تمام شده بود و درست همان لحظهای که شیفت کاری به پایان رسیده بود و میخواست به خانه بیاید پهباد دشمن سرش را نشانه رفته بود.”
همسر شهید با اشاره به ویژگیهای اخلاقی شهید بهمن نیا ادامه میدهد: در محیط خانه خیلی با احترام رفتار میکرد و حرف میزد.همیشه کمکحال من در کارهای خانه بود حتی وقتی بچهها مریض میشدند یک ساعت به یک ساعت مواظب بچهها بودیم.به خواندن نماز و قرائت قرآن دلبستگی خاصی داشت.هر هفته پنجشنبه در حق اموات قرآن میخواند و هدیه میکرد.در روزهای جنگ هم اقساط ماهانه را به من یادآوری میکرد تا پرداخت آنها یادم نرود. همیشه گوشبهفرمان مقام معظم رهبری بود و تحت هر شرایطی صحبتهای ایشان را میشنید. انگار این ۱۲ روز، طوفانی بود که آمد و گلها را چید و رفت.
و خدایی که مادر را از شمال به تبریز آورد
فنجان چای را تعارف میکند و میگوید چایتان سرد نشود شاید شنیدن آخرین دیدار مادر با پسر شهیدش هم خالیازلطف نباشد.مادر همسرم دو هفته در شمال بود. ولی پدر همسرم در تبریز بود و چند روزی هم مهمان داشت. آن روز که مهمانها میخواستند بروند مادر همسرم با اتوبوس به تبریز آمد تا با مهمانها دیدار کرده و آنها را برای رفتن بدرقه کند.ما آن شب برای دیدن مادر همسرم به خانه آنها رفتیم و آخر شب به خانه خودمان آمدیم. فردا صبح که همسرم میخواست به نوبت کاری برود گفت بروم مادر را دوباره ببینم و خداحافظی کنم.گفتم دیشب مادر را دیدهای حالا اگر نرفتی هم اشکال ندارد. گفت نه میروم. رفت دوباره مادر را دید و خداحافظی کرد مادر و پسر خیلی خداحافظی صمیمانهای باهم داشتند. همدیگر را در آغوش گرفتند و خداحافظی کردند.همسرم از آنجا به محل کارش رفت.آن دیدار آخرین دیدار مادر و پسر بود.بعد از خداحافظی مادر همسرم دوباره به شمال رفت و ظهر روز بعد که خبر شهادت پسرش را شنید دوباره به تبریز برگشت.خدا را می بینی چطور مادر و پسر را بهم رساند تا برای آخرین بار همدیگر را ببینند.
روضه ای که به سفارش شهید برگزار شد
نگاهم در دیوار روبهرو به قاب عکس شهید بهمننیا، سردار شهید سلیمانی و مقام معظم رهبری گره میخورد.همسر شهید رد نگاهم را میگیرد و میپرسد میخواهی برایت از آن پرچم سیاه فاطمیه بگویم که کنار عکس شهداست و من بیمعطلی میگویم بله حتماً.او ادامه میدهد: ” آن پرچم عزا را برای روضه فاطمیه گرفتم. چند روز قبل از شهادت حضرت فاطمه زهرا( س) یکی از دوستان همسرم او را در خواب میبیند. همسرم به دوستش میگوید به خانوادهام بگوئید در خانه خودم برای حضرت زهرا ( س) روضه عزاداری بگیرید”.امسال همزمان با سالروز شهادت حضرت زهرا (س) مراسم روضه برگزار شد و تا روزی که هستم هر سال ادامه دارد. همسر شهید عزیزم به امام حسین (ع) علاقه عجیبی داشت خیلی آرزو داشت به زیارت حضرت سیدالشهدا به کربلا برود ولی قسمت نشد.
شهادت تاجی بر سر ما
او بانوی صبوری است که هیچوقت پیش چشم دشمنان حرف از شکست نمیزند بلکه قاطعانه اعلام میکند” ما پیش چشم دشمنان مثل شیر ایستادهایم و خم به ابرو نمیآوریم. زندگی در کنار شهیدان برای ما افتخار است.شهادت آنها چون تاجی بر سر ما بوده و ما معتقدیم شهدایمان با ظهور امامزمان( عج) میآیند و ظهور نزدیک است. شاید باور نکنید ولی من فرزاد عزیزم را زنده میدانم، هر کجا معطل ماندهام او به کمکم آمده و کارم حل شده است.
قلبم برای ملتم میتپد
برای ختم کلام این گفتوگو از وصیتنامه شهید میپرسم و همسر شهید دفترچهای را به رویم میگشاید که در صفحه اول آن نوشته شده “دشمن تیر را به مغزم میزند چون به خدا فکر میکنم، دشمن تیر را به قلبم میزند چون قلبم برای ملتم میتپد”دفترچهای که از دوران دبیرستان همیشه همراهش بود، آرزوها و امیدهایش را در آن مینوشت. دفترچهای که شهادت میدهد او پاسدار جانبرکف ایران بود که توسط پهباد دشمن قلبش از تپش ایستاد و شهادت تاجی شد بر سر او و خانوادهاش.
لینک کوتاه : https://www.mehrtabriz.ir/?p=210993