نمونه اخیر آن، بحث دربارهٔ مسیر ریلی مراغه – میانه است؛ مسیری که صدها نفر از همشهریان هر هفته از آن عبور میکنند، اما سفری که باید هفت ساعت باشد، گاه یازده ساعت به طول میانجامد. با وجود چنین آسیب ملموسی، سطح توقع ما چنان پایین آمده که مدیران نیز متناسب با همین توقع حداقلی، نه طرح میدهند و نه ایدهای ارائه میکنند. هرگاه نیز سخنی از مطالبه به میان میآید، موجی از افعال منفی پیشدستی میکند:
«نمیشود، نمیگذارند، بودجه نیست، عمر ما قد نمیدهد، بعید است، سخت است…».
اینها نه تحلیل است و نه واقعگرایی؛ بلکه نوعی بازدارندگی فرهنگی است که جامعه را پیش از هر مانع دیگری متوقف میکند.
این ذهنیت در تمام موضوعات توسعهای شهر قابل مشاهده است. دربارهٔ فرودگاه، برخی میگویند «ما استفاده نمیکنیم، چه نیازی است؟» دربارهٔ اتوبان، «عمر ما قد نمیدهد.» دربارهٔ دوخطه شدن راهآهن، «کار سختی است.» دربارهٔ منطقه ویژه اقتصادی، «سرمایهگذار به مراغه نمیآید.» دربارهٔ احداث بیمارستان توسط اوقاف یا تأمین اجتماعی، «این همه بیمارستان را برای چه میخواهیم؟» دربارهٔ روگذر و زیرگذر، «همان یکی کافی است.»
در گردشگری میگوییم صنعت لازم است، در صنعت میگوییم آلاینده است؛ هتل را بیفایده میدانیم چون «مسافر نیست»، و جذب مسافر را ناممکن میپنداریم چون «هتل نداریم».
این دور باطل، نه به دلیل مشکلات اقتصادی، بلکه نتیجه فرهنگِ قناعتِ تحمیلی و ذهنیتِ تسلیمشدهای است که همه چیز را پیشاپیش ناممکن میبیند. در چنین فضایی، مدیر ناتوان نه کمبود، که حتی «زیادی» است؛ زیرا جامعهای که مطالبه نکند، مدیری فعال نیز نخواهد داشت.
سؤال بنیادین این است:
با چنین فرهنگ و تفکری، آیا اساساً میتوان انتظار پیشرفت داشت؟
آیا شهری که بزرگترین مانعش ذهنیت مردم است، میتواند مسیر توسعه را بپیماید؟
مراغه، بیش از بودجه، بیش از مدیر، و بیش از پروژه، نیازمند بازسازی نگاه مردم به خود است.
تغییر از آن روز آغاز میشود که جامعه، حداقلها را کنار بگذارد و حقِ خود را مطالبه کند؛ روزی که «نمیشود» جای خود را به «باید بشود» بدهد.


















