شبیخون خونین به ایران
شبیخون خونین به ایران
برای آنکه این قطعات خشک و سنگیِ تاریخ را به یک روایت زنده تبدیل کنیم، باید از پشت ویترین موزه‌ها بیرون بیاییم و خودمان را در غبار جاده‌های مرزی ایلام و پیرانشهر، در مهرماه ۱۳۵۳ تصور کنیم. این روایتِ روزهایی است که آسمان غرب، دیگر آبی نبود؛ بوی بنزین هواپیما و باروت می‌داد.
روایت یک شبیخون؛ وقتی “ژاندارم” غافلگیر شد
خورشید مهرماه هنوز رمق داشت که سکوت کوهستان‌های پیرانشهر با غرش کرکننده موتورهای جت شکسته شد. چوپان‌ها و مرزنشینانی که به آرامش شکننده آن سال‌ها خو کرده بودند، سر به آسمان بلند کردند، اما این بار نه عقابی در کار بود و نه پرنده‌ای بومی. جت‌های عراقی، مثل سایه‌های سیاه و تیز، حریم هوایی را شکافتند.اما آن‌ها فقط بمب نمی‌ریختند؛ آن‌ها با خودشان “باران کاغذ” آورده بودند. کاغذهایی به سه زبان فارسی، عربی و کردی که میان باد می‌چرخیدند و روی سنگلاخ‌ها می‌نشستند. عراقی‌ها می‌خواستند پیش از آنکه تفنگ‌ها شلیک کنند، ذهن‌ها را تسخیر کنند. آن‌ها از “حق حاکمیت” می‌گفتند، در حالی که لوله‌های توپشان قلب خاک ایران را نشانه رفته بود.تراژدی در جاده‌های خاکیکمی آن‌طرف‌تر، در نزدیکی ایلام، فاجعه رنگ دیگری داشت. یک جیپ ژاندارمری، غافل از تله‌ای که زیر خروارها خاک پنهان شده بود، روی مین رفت. صدای انفجار، آرامشِ عصرگاهی را تکه‌تکه کرد. گروهبان “پاک‌ملک” و همراهانش، قربانیِ شبیخونی شدند که هیچ شباهتی به جنگ‌های کلاسیک و رسمی نداشت. آن‌ها سربازانی بودند که برای رساندن آب و آذوقه به پاسگاه‌های مرزی رفته بودند، اما بازگشتشان با برانکارد و آمبولانس بود.
تهران؛ در بهتِ تیترهای سیاه
چند روز بعد، وقتی روزنامه کیهان روی پیشخوان دکه‌ها نشست، پایتخت‌نشینان با حقیقتی تلخ روبرو شدند. تیترها فریاد می‌زدند: «۱۲۲ سرباز ایرانی شهید یا مجروح شدند».در سالن‌های بیمارستان‌های تهران و کرمانشاه، بوی الکل و خون در هم آمیخته بود. سربازانی که با بدن‌های ترکش‌خورده روی تخت‌ها افتاده بودند، قصه‌های عجیبی از ویرانیِ سد “کنجان‌چم” و از دست رفتنِ ادوات نظامی می‌گفتند. شکاف عمیقی میان ادعای “ژاندارم قدرتمند منطقه” و واقعیتِ مرزهای بی‌دفاع به چشم می‌آمد. منتقدان زمزمه می‌کردند: «این هیبت، نکند پوشالی باشد؟»
پایانِ یک آغاز
آن روزها، کسی نمی‌دانست این درگیری‌ها، تنها “پیش‌لرزه” زلزله‌ای بزرگتر است که ۶ سال بعد تمام منطقه را در بر می‌گیرد. آن جت‌ها، آن کاغذهای تبلیغاتی و آن مین‌های کاشته شده در دل جاده‌ها، پیام‌آور خزانِ صلحی بودند که قرار بود با قرارداد “الجزایر” کمی طولانی‌تر شود، اما هرگز به بهاری پایدار نرسید.