روایتی از عشق در دورترین نقطه بستان‌آباد
روایتی از عشق در دورترین نقطه بستان‌آباد
مهر تبریز: شاهی، معلم روستای آیقرچمن سفلی، شاید دور از چشم دوربین‌ها و تیترهای بزرگ باشد، اما او معلمی را معنی می‌کند: ایثار، عشق، صبوری و ایمان به آینده. معلمی شغل انبیاست، اما روایت وی، خود یک پیام است.

مهر تبریز_طیبه شایان: شاهی، معلم روستای آیقرچمن سفلی، شاید دور از چشم دوربین‌ها و تیترهای بزرگ باشد، اما او معلمی را معنی می‌کند: ایثار، عشق، صبوری و ایمان به آینده. معلمی شغل انبیاست، اما روایت وی، خود یک پیام است.

به گزارش مهر تبریز، هفته معلم که از راه می رسد خود را برای تهیه چند گزارش از عاشقان بی ادعا آماده می کنم. هفته‌ای که بوی دفترهای گچ‌گرفته، نگاه‌های پرمهر و زحمت‌های بی‌ادعای فرشتگان خاکی را زنده می‌کند. امسال اما تصمیم گرفتم سراغ معلمی بروم که شاید نامش در رسانه‌ها نباشد، اما حضورش در گوشه‌ای از این کشور، نور امید را در دل چند کودک روشن نگه داشته است.

با راهنمایی آموزش و پرورش استان آذربایجان شرقی، راهی بستان‌آباد می‌شوم شهری که روستاهای دورافتاده‌اش گاهی حتی روی نقشه هم گم می‌شوند. در یکی از همین روستاها، دعوت می‌شوم به دیدار مردی که خود روستازاده است و به خوبی معنای محرومیت را می‌فهمد: آقای جعفر شاهی، معلم عاشق تدریس مدرسه «آیقرچمن سفلی.»

هیچ آشنایی قبلی با آقای شاهی نداشتم اما چنان به استقبالم آمد که گویی سالهاست وی را می شناسم بسیار صمیمی و خودمانی از خودش و بچه هایش گفت. دانش آموزانی که آن ها همانند بچه های خودش دوست دارد. می گوید: متأهل هستم، سه فرزند دارم، دو دختر و یک پسر. یک سال است معلم شده‌ام و در همین یک سال، عشق به بچه‌ها مرا به نقطه‌ای کشانده که کمتر کسی جرات ماندن در آن را دارد.

ساعت ۶ صبح، آسمان هنوز روشن نشده، او راهی دورافتاده ترین روستای شهرستان بستان آباد می‌شود. ابتدا با ماشین شخصی‌اش به «اکین‌آباد» می‌رود. آنجا دوست معلمی منتظر اوست که از روستای «کندرود» آمده است تا همراه هم به تعلیم و تربیت کودکان محروم بشتابند. از «سیسان» می‌گذرند، به «نهر» می‌رسند. تا اینجا، جاده آسفالت است. از «خاتون‌آباد» به بعد اما مسیر خاکی می‌شود. دوستش در همان روستا پیاده می‌شود تا در مسجدی درس بدهد و آقای شاهی، موتوری را که از قبل در آنجا گذاشته، سوار می‌شود.

اما از اینجا به بعد، ماجراهای ترسناک شروع می‌شود. عصا و چاقو در دست، عشق در دل می گوید: با خودم یک چوب برمی‌دارم، یک چاقو هم همراهم هست. راه خطرناک است، سگ‌های گله زیادند، گُرگ هم کم نیست. نیم‌ساعتی با موتور از میان کوه و سنگ و برف می‌روم تا به روستا برسم.

می‌گوید: ساعت هشت و نیم صبح به مدرسه می‌رسم. مدرسه‌ام یک کانکس است با دو اتاق و یک سرویس بهداشتی بیرون. روستا و طبیعتا مدرسه هم پایین دره است، سرد و دور از همه‌جا، اما برای من، همان جا بهشت است.

واقعاً چه کسی باور می‌کند یک معلم جوان، هر روز از میان مسیرهای باریک کوهستانی، از روی شاخه‌های یخ‌زده رودخانه، با ترس از حمله سگ و گرگ، عبور کند تا برسد به مدرسه‌ای که فقط پنج دانش‌آموز دارد؟! اما هستند فرشته هایی که عشق به تعلیم و تربیت کودکان و اهمیت دادن به نسل های آینده این مرز و بوم همه سختی ها را به جان می خرند.

آقای شاهی با لبخندی از سر رضایت می‌گوید: پنج تا دانش‌آموز دارم. سه پسر کلاس ششم، دو دختر کلاس پنجم. همزمان در یک کلاس درس می‌خوانند. تکالیف ششمی‌ها را می‌دهم، بعد به پنجمی‌ها درس می‌دهم. بچه‌هایم منظم و مودب هستند. از ته دل خوشحالم.

روستا فقط شش خانوار در زمستان دارد و در تابستان به ده خانوار می‌رسد. زمستان که می‌شود، راه بسته می‌شود، اینترنت نیست. اما باز هم عشق تعطیل‌بردار نیست. آقای شاهی فیلم و کلیپ و عکس و تکلیف برای بچه‌ها می‌فرستد و آنها پاسخ می‌دهند. گاهی اینترنت قطع است، گاهی خط، اما نه او خسته می‌شود، نه بچه‌هایش.

وقتی معلم در رودخانه یخ‌زده افتاد…

از آقای شاهی می‌خواهم یک خاطره از آن راه پرخطر بگوید. لحظه‌ای سکوت می‌کند، نگاهش به دوردست می‌رود، بعد با صدایی که بغضِ خاطره در آن نهفته است، می گوید: یک روز زمستان با دوستم به سمت خاتون‌آباد می‌رفتیم. از رودخانه‌ای گذشتیم. یک درخت تنومند که نقش پل را روی رودخانه بازی می کرد یخ بسته بود. می‌خواستم از روی پل رد شوم که لیز خوردم و افتادم توی آب یخ‌زده. آنقدر سرد بود که دست و پایم کار نمی‌کرد. نزدیک بود غرق شوم. به معجزه و کمک دوستم نجات پیدا کردم. اما… همه مدارک و وسایلم توی آب افتاد و رفت.

شاید هر کس دیگری بود به خود لعنت می فرستاد که برای خاطر چند دانش آموز جانش را به خطر می اندازد اما این معلم نه تنها پشیمان نمی شود بلکه عزمش راسخ تر می شود. می گوید: پشیمان نیستم. به عشق بچه‌ها، به عشق معلمی، از این سخت‌ترها را هم می‌روم.

آقای شاهی از محرومیت روستا و دانش آموزان کانکسی می گوید: هیچ امکاناتی نداریم. نه لپ‌تاپ، نه پروژکتور، نه حتی گچ رنگی. دانش‌آموزانم کامپیوتر را در عمرشان ندیده‌اند. مدرسه ما فقط یک وایت‌بورد و چند تا ماژیک دارد. آن هم گاهی ماژیک را خودم از جیبم می‌خرم و همه این ها را به عشق بچه ها تحمل می کند.

شاهی، معلم روستای آیقرچمن سفلی، شاید دور از چشم دوربین‌ها و تیترهای بزرگ باشد، اما او معلمی را معنی می‌کند: ایثار، عشق، صبوری و ایمان به آینده. معلمی شغل انبیاست، اما روایت وی، خود یک پیام است.

برای همه ما که فراموش کرده‌ایم گاهی یک معلم، برای روشن کردن یک کلاس پنج نفره، از میان گرگ‌ها و یخ‌ها می‌گذرد.