روایتی از شهریورِ داغ ۵۳؛ وقتی صدای آژیر با فریاد مدال‌آوران درآمیخت
روایتی از شهریورِ داغ ۵۳؛ وقتی صدای آژیر با فریاد مدال‌آوران درآمیخت
شهریور سال ۱۳۵۳ برای تهرانی‌ها بوی جشن و افتخار می‌داد. استادیوم آزادی میزبان بازی‌های آسیایی بود و مردم با هر مدال طلای کشتی‌گیران و وزنه‌برداران، در خیابان‌ها هلهله می‌کردند. اما در همان ساعت‌هایی که پایتخت در شور و مستیِ قهرمانی بود، در غرب کشور، خورشید جور دیگری طلوع می‌کرد؛ خورشیدی که با بوی باروت و دودِ بمب‌های عراقی سیاه شده بود.
مهرتبریز- اعظم نعیمی: شهریور سال ۱۳۵۳ برای تهرانی‌ها بوی جشن و افتخار می‌داد. استادیوم آزادی میزبان بازی‌های آسیایی بود و مردم با هر مدال طلای کشتی‌گیران و وزنه‌برداران، در خیابان‌ها هلهله می‌کردند. اما در همان ساعت‌هایی که پایتخت در شور و مستیِ قهرمانی بود، در غرب کشور، خورشید جور دیگری طلوع می‌کرد؛ خورشیدی که با بوی باروت و دودِ بمب‌های عراقی سیاه شده بود.ساعت به وقتِ محلی هنوز به میانه روز نرسیده بود که سکوت روستای «کنه لاهیجان» در توابع پیرانشهر با غرش سهمگین جنگنده‌های بعثی شکست. کسی انتظار میهمان ناخوانده نداشت. بمب‌ها درست وسط خانه‌های گلی فرود آمدند.در یک لحظه، صدای خنده کودکان جای خود را به ضجه و آوار داد. ۱۵ نفر که تا لحظاتی قبل مشغول زندگی روزمره بودند، در خون خود غلتیدند. خبر به تهران رسید؛ تیتر درشت روزنامه اطلاعات لرزه بر اندام‌ها انداخت: «عراق خاک ایران را بمباران کرد». ارتش ایران بلافاصله به حالت آماده‌باش درآمد، اما دولت مسیر دیپلماسی را پیش گرفت و با شکایتی به شورای امنیت، دنیا را شاهد این تجاوز ناگهانی گرفت.ده روز از فاجعه پیرانشهر گذشته بود. داغ زخمی‌ها هنوز تازه بود که دوباره صدای غرش توپخانه بلند شد. این بار هدف، پاسگاه‌های مرزی بود.عقربه‌های ساعت ۵ دقیقه از نیمه‌شب گذشته را نشان می‌داد که پاسگاه‌های «درویش»، «نفت‌شاه» و «سه تپان» زیر آتش سنگین خمپاره‌های عراقی رفتند. مرزبانان ایرانی که در کمین بودند، اجازه ندادند دشمن قدمی پیش بگذارد. نبرد تا ۳ بامداد ادامه یافت. شعله‌های آتش توپخانه، آسمان تاریک مرز را روشن کرده بود.
در تهران، روزنامه‌ها با تیتر «عراقی‌ها با توپخانه و خمپاره پاسگاه‌های ایران را زیر آتش گرفتند» به استقبال مردم رفتند. مردم در حالی که خبر پیروزی ورزشکارانشان را می‌خواندند، با نگرانی نگاهشان به نقشه غرب کشور دوخته شده بود.این درگیری‌ها، فقط یک حادثه گذرا نبود؛ این‌ها جرقه‌هایی بود که نشان می‌داد رژیم بعث، خواب‌های آشفته‌ای برای مرزهای ایران دیده است. آن روزها ایران با تکیه بر قدرت نظامی و فشار دیپلماتیک، عراق را پای میز مذاکره کشاند که در نهایت به قرارداد الجزایر ختم شد؛ اما این روایت، یادآورِ همان زخم‌های کهنه‌ای است که سال‌ها بعد در شهریور ۵۹ دوباره دهان باز کردند.